تبليغاتX
غنچه هاي زندگي
غنچه هاي زندگي



پیمان به روایت تصویر

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 توسط مامان |

تولد تربچه ها

خیلی دوست داشتم براتون توی اسفند تولد بگیرم ولی بنا به دلایلی نشد. برای همین روز هفتم فروردین یک مهمونی داشتم که تقریبا همه فامیلهای دسته اول بودند. چهل نفری می شدند. واقعا که تدارک دیدن برای این همه مهمون کار مشکلیه.  منم فرصت را غنیمت شمردم و مهمونی را به یک تولد کوچیک تبدیل کردم. پیمان که خیلی خوشحال شده بود و از چند روز قبل روزشماری می کرد. مهمونا حدودا از ساعت ۱ بعد از ظهر شروع به آمدن کردند . بعد از ناهار بیشتر آقایون رفتند خونه . خانمها هم مجلس نخودچی خورون راه انداختند.

اون عده از مردها هم که مانده بودند رفتند توی حیاط و فوتبال دستی بازی کردند.

 حدودای ساعت ۶ بود که مراسم تولد به صورت رسمی شروع شد . البته تعداد بچه ها زیاد نبود ولی به هر حال به خوبی برگزار شد. و خدا را شکر به پیمان که خیلی خوش گذشته بود. پریا خانوم که خداییش همراهی کرد ولی دیگه آخراش خسته شده بود. تولد اونطور که من توی ذهنم برنامه ریزی کرده بودم نشد ولی به هر حال بدم نشد.

 این از کیک که هر چی به آشپزه گفتم یا این ۲۰۰۹ را نذار یا بنویس ۱۳۸۸ کو گوش شنوا

 

 

از چپ به راست: امیرعلی ـ پارسا ـ آروین ـ پیمان ـ امیرحسین ـ پریا

 

 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 توسط مامان |

شیرینکاری های پریا خانوم

پری خانومی تازگیها خیلی وروجک شدی . از وقتی بیداری همش داری راه میری. خوابت هم خیلی کم شده.

با یه عشق خاصی بابایی را صدا می کنی . وقتی بابایی میاد خونه میدویی به طرفش و میگی با  با و جناب پدر هم از این کار تو به نهایت خوشحال میشه و تا بنا گوش  و من مبهوت از این عشق پدر و دختر

خیلی عروسکهات را دوست داری و همش میگی اد اد با فتحه. اونا اینقدر قشنگ بغل میکنی و براشون لالایی می خونی درست مثل آدم بزرگا. تازه دست هم به پشتشون میزنی.

هر جا جوراب می بینی میخوای پات کنی ولی نمی تونی.

 

عاشق بیرون رفتنی.کفاشاتو میاری پات کنم و همش میگی دددد. وقتی به خونه مامان جون می رسی خیلی خوشحال میشی و میفهمی کجا اومدی و هنوز مامان جون درو باز نکرده که می پری توی بغلش.

ولی توی ماشین خیلی اذیت میکنی و اصلا توی ماشین یه جابند نمی شی.

بیشتر کلمات را مخفف می گی : بالا ..........با    ماشین ...............ما  داداش ...........دا دا

باید واژه نامه ات را تکمیل کنم

جدیدا هم یاد گرفتی بگی مامان . اینقدر قشنگ و با احساس میگی که دوست دارم حسابی بچلونمت . مخصوصا وقتی توی مهد میام دنبالت همچین که میگی مامان تمام خستگی روز را از تنم بیرون میکنی.

عاشق پیمانی. روز یکشنبه پیمان مریض بود و خونه مامان جون بود و بعد از مدرسه نیومده بود مهد . خاله ات می گفت همش بهونه گیری می کردی و انگار دنبال داداشی می گشتی.

توی ایام عید صبح ها که ا زخواب بیدار میشدی منو بغل میکردی و موچم می کردی . کیف می کردم ولی حالا باید وقتی خوابی بزارمت مهد

دوست داری با قابلمه و قاشق و کلا وسایل آشپزخونه بازی کنی و از حرکاتت معلوم میشه دخملی.

هر جا هم روسری و پارچه یا چیزی نظیر اینا پیدا میکنی میکشی روی سرت. روی سرت که چه عرض کنم پشت گردنت مثلا چادر سر کردی.

وقتی میریم توی رختخواب دوست داری لحاف را بکشی روی سرت و بگی دا یعنی دالی.

 

 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط مامان |

گزارشی مصور از ماشین سواری پریا خانوم

دخمل مامان تازگیها خیلی عاشق ماشین سواری شدی و همش دوست داری بری روی حیاط وبا ماشین داداشی بازی کنی . اینقدر ذوق می کنی که آدم دلش می خواد درسته قورتت بده. اینم یهگزارش از ماشین سواری یا به قول خودت "ما" . خیلی مخفف صحبت می کنی. اینجا فکر می کنی به قول بابایی پشت کامیون نشستی.

 

 

 

 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط مامان |

وروجکهای شیطون

 

آقا پیمان بی دندون

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط مامان |

عید به روایت تصویر

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط مامان |

نوروز 88

اول از همه از تمام دوستان خوبم عذر خواهی می کنم که آپ کردن ما از پارسال تا امسال طول کشید!

و اما ................................

عید با همه قشنگیهاش از راه رسید. اینکه همه با تموم مشکلات به فکر تغییر و دوباره نو شدن هستند. همیشه این خرید شب عید را دوست داشتم. البته خرید برای خودم نه. اینکه می بینم بچه ها دست بزرگترهاشون را گرفتند و برق شادی توی چشماشونه لذت می برم. به یاد بچگیهای خودم میفتم که هر وقت شب عید می شد لباسها  و کفش نو ام تا لحظه سال تحویل چند بار می پوشیدم و ذوق و شوق خاصی داشتم. بوی پول نو هم خیلی دوست دارم اونم یادآور خاطرات خوبیه برام. چیدن سفره هفت سین را هم خیلی دوست دارم. امسال هم پریا خانوم پیش بابایی توی خونه موند و من و آقا پیمانی باهم برای خرید وسایل سفره رفتیم . اینم حاصل خرید ما شد.

 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط مامان |

عیدی خاله شبنم

اینم عیدی خاله شبنم که همیشه ما را شرمنده محبتهای خودش میکنه . شبنم جون واقعا ممنونم

 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط مامان |

عکس تربچه کوچیکه

این عکس پریا خانوم مربوط به همون پیک نیکی که قبلا قرار بود عکسشو بزارم . بچه را بردیم گردش از درخت آویزونش کردیم

 

اینم بعد از به هم ریختن جانماز مامانی

 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 توسط مامان |

دردونه ها

فکر میکنم قضیه مریضی اخیر پریا ۹۰ درصد برای دندونش بود. جالبه که پریا داره دندون پنجمش در میاد و پیمان پنجمین دندون شیریش داره می افته.

متاسفانه به خاطر مریضی پری خانوم  یه تولد کوچولو هم نتونستم براش بگیرم ولی حتما در ماه اسفند یه تولد درست و حسابی برا ی پیمان و پریا با هم می گیرم.

خدا را شکر پیمان هم با نمرات بیست امتحاناتش را پشت سر گذاشت. به خاطر قولی که به پیمان داده بودم جایزه براش یه میکروسکوپ گرفتم  که خیلی خوشحال شد.

پریا خانوم تازگیها خودت به تنهایی برای چند لحظه می ایستی و از خودت صدا در میاری یعنی اینکه نگاه کنید من وایسادم وقتی هم که من برات شعر میخونم : واسیده قدشو بشیم ما ... واسیده نازشو بشیم ما ... شروع میکنی به مچها را جنباندن و نی نای نی نای کردن . الهی من فدای نی نای کردنت بشم.

خیلی هم شکمو شدی دوست داری هر که هرچی می خوره به تو هم بده و همش میگی "بیدِه " اگه هم بهت ندیم عصبانی و ناراحت میشی.

 

دیروز چهار تایی با هم رفته بودیم خارج از شهر . خیلی خوش گذشت . پیمان که همش دنبال ورجه وورجه کردن بود و بعد هم با بابایی رفتند بالای کوه. تو هم همش میخندیدی و خوشحال شده بودی. عکسهاشم را به زودی میزارم.

 

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط مامان |

دردونه مامان تولدت مبارک

پری قشنگم بالاخره روز تولدت فرا رسید عزیزم تولدت مبارک باشه امیدوارم ۱۰۰ ساله بشی و روزهای قشنگی را پیش رو داشته باشی

 

این عکس هم یه یادگاری خوشگل از خاله شبنم در روز تولدت

چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 توسط مامان |

بدون شرح

 

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 توسط مامان |

دسترسی پریا خانوم به وسایل داداشی

 

 

 

 

 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 توسط مامان |

عکسهای تولد بابا حسین

چهارشنبه دوم بهمن 1387 توسط مامان |

واژه نامه پریا

جیزه جیسه
آب آپ
این چیه؟ چیسیه؟
بابا بابا

سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط مامان |

پری عزیز مامان

پری خانوم خوشگل من از امروز شمارش معکوس برا ی یکسالگی تو شروع میشه . سال پیش همین موقع توی دل مامانی بودی و وول وول می خوردی تا هر چه زودتر به این دنیا بیای و خونه ما را با وجود خودت گرمتر کنی.

الان در این تاریخ تقریبا ۴ دندون نصفه نیمه داری. خیلی خیلی شیطون شدی حتی از موقعی که پیمان هم سن تو بود و با اینکه پسر بود شیطونتری . هنوز نمی تونی به طور مستقل راه بری ولی با کمک گرفتن از وسایل راه میری. از پله و تخت و ... بالا میری. وقتی داری یه کار شیطنتی میکنی تا می بینی من دارم میام به طرفت بلا میشی و فورا فرار میکنی. با اون لبهای خوشگلت بوس میدی . آخ که چقدر من عاشق این بوس دادن توام و دوست دارم بچلونمت . تازگیها یاد گرفتی وقتی آب میخوای میگی "آپ" الهی من قربون اون آپ گفتنت بشم . به شومینه و بخاری هم که نزدیک میشه میگی "جیسه". یه چیز دیگه که یاد گرفتی مدام هی میگی " نَ نَ نَ نَ " البته بدون اینکه معنی نه بده. وقتی باهات تلفنی صحبت میکنم دلم برای اون حرف زدنت غش میره اینقدر تند تند کلمات را نا مفهوم ولی با احساس میگی که دوست دارم از پشت تلفن بخورمت........................................

 

سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط مامان |

نکته هایی که ای کاش میتوانستیم فراموششان نکنیم

 

 

نوشته ای از :اِرما بومبک

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم


 

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده


 


 

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم


 

پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم


 

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند


 


 

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم


 


 

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است


 


 

هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم : بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم


 


 

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم


یکشنبه بیست و نهم دی 1387 توسط مامان |

يك نكته بسيار مهم

قابل توجه دوستان عزيزي كه به وبلاگ اينجانب مراجعه مي كنند از لطف شما بسيار ممنونم با توجه به پاره اي مسائل اخلاقي و امنيتي نظرات شما دوستان محترم بعد از تاييد در وبلاگ قرار مي گيرد. با نظرات خود مرا در  هر چه بهتر شدن وبلاگ ياري نماييد .

با تشكر

جمعه بیست و هفتم دی 1387 توسط مامان |

اولين داستان نوشته شده توسط پيمان

پيمان پسر گلم ديشب اومدي پيشم و اين داستان خوشگل را به من نشون دادي گرچه پر از غلط املايي است ولي آن را اسكن كردم و توي وبلاگ گذاشتم تا يادگاري بمونه .

متن اصلاح شده داستان :

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود روزي روزگاري يك روز مادربزرگ من يكي بز داشت . آنوقت آن مادربزرگ آن بزش را دوست مي‌داشت . او يك اسب هم داشت . او اسبش را دوست مي‌داشت و يك روز او كه پير شده بود هيچوقت پول نداشته بود و او (آنها )هر روز كار خوب مي‌كردند كه خدا ببردشون توي بهشت كه او (آنها)موفق بشن. قصه ما به سر رسيد كلاغه به خانش نرسيد.

 

خداييش منكه خيلي حال كردم. دستت درد نكنه پسر مامان

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 توسط مامان |

شب امتحان رياضي

پيمان پسر گلم امروز تو امتحان رياضي داري و من ديشب داشتم با تو رياضي كار مي كردم و تو همش بازيگوشي مي كردي. منم ناراحت شدم (چون دوست دارم تو همه امتحاناتت نمره خوب بگيري) براي همين قهر كردم و رفتم روي تخت دراز كشيدم . سرم حسابي درد گرفته بود و چند لحظه بعد...........

ديدم كه تو در حاليكه بغض كرده بودي اومدي پيشم و معذرت خواهي كردي . من تو را د رآغوش گرفتم و بوسيدم . در اين موقع تو كاغذي را كه پشت سرت قايم كرده بودي به من نشون دادي و...........

چشمام پر از اشك شده بود . با اون دست خط خوشگلت براي مامان نامه نوشته بودي . بعضي از حروف را چون هنوز ياد نگرفتي اشتباه نوشته بودي ولي نامه تو منو به اوج آسمونها برد. اينجا عين متن نامه ات را مي نويسم تا براي هميشه يادگار بمونه:

ماماني ببخشيد. ديگه تكرار نميشه. خاهشميكنم ماماني ببخشيد . ديگه هروز قُل ميدهم تكرار نكنم

بعد از خوندن نامه باز بغلت كردم و بوسيدمت.

عزيز دردونه من اميدوارم امتحانت خوب بشي . من هميشه دعات مي كنم و اگه ناراحتت كردم ازت معذرت مي خوام.

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 توسط مامان |

تقديم به او كه آفتاب مهرش هرگز در آسمان قلبم غروب نخواهد كرد

عزيزم درسته كه چند روزي از نهمين سالگرد ازدواجمون ميگذره ولي دوست داشتم تا در وبلاگ غنچه هاي زندگيمون بهت بگم كه چقدر دوستت دارم و با گذشت زمان و سپري شدن سالها عشق و علاقه من به تو بيشتر و بيشتر ميشه و تا ابد  ادامه خواهد داشت

بوسه بر عكست زنم ترسم كه قابش بشكند
   قاب عكس توست اما شيشه ي عمر من 
               بوسه بر مويت زنم , ترسم كه تارش بشكند
                        تار موي توست اما ريشه ي عمر من است
                                           

شنبه بیست و یکم دی 1387 توسط مامان |

پريا گل مامان

پريا يكي يكدونه مامان

من خدا را شكر ميكنم كه منو دوست داشت و به من يه دختر ناز و ملوس داده. عروسك قشنگ مامان، پري خوشگلم تازه داري دندون در مياري و خيلي اذيت ميشي . يكي از دندوناي بالاييت نصفه نيمه دراومده و يكي ديگه از بالا و يكي از پايين نيش زده.  كمي ديگه تحمل داشته باشي همه دندوناي خوشگلت در مياد و ديگه راحت ميشي.

عاشق پيمان هستي و وقتي پيمان و مي بيني انگار دنيا را بهت دادند. با اون دستهاي كوچولوت دوست داري بري بغلش و اونم چه كيفي ميكنه كه تو اينقدر دوستش داري.

ديشب بلا خانوم دوبار شومينه را خاموش كردي و خودت دست مي زدي . خيلي خيلي شيطون شدي و من و بابايي بايد چهار چشمي مراقبت باشيم تا كاري دستت خودت ندي.

ملوسك من فردا ۱۱ ماهه ميشي و من اميدوارم ۱۱۱ ساله بشي و فرداهاي روشني رو پيش رو داشته باشي

یکشنبه پانزدهم دی 1387 توسط مامان |

پيمان پسر خوش تيپ مامان

پيمان عزيز دل مامان

نمي دوني جقدر دوستت دارم و به وجودت افتخار ميكنم. هرگاه كه به اتاقت ميام و مي بينم كه قلم در دست گرفتي و داري مشقهايت را مينويسي قند توي دلم آب ميشه و دوست دارم اون دستهاي كوچولوت را كه قلم را گرفته ببوسم . خدا را شكر ميكنم كه بزرگ شدي و روز به روز بزرگتر  ميشي و من شاهد بزرگ شدن تو هستم .

انگار همين ديروز بود كه تو را به خونه آورديم . چقدر كوچولو و دوست داشتني بودي. يادمه بابايي هر وقت تو را مي بوسيد تعداد بوسه هايش را مي شمرد و مثلا مي گفت صد تا. به به من پيمان را صد تا بوسش كردم. يادم نيست اين شماره ها تا كي ادامه داشت ولي تو روز به روز بزرگتر شدي و علاقه ما به تو بيشتر و بيشتر شد.وقتي ياد گرفتي اولين قدمهاي كوچكت رابرداري و به سمت آغوش باز من و بابايي ميومدي يا وقتي كه تازه ياد گرفته بودي حرف بزني و كلمات رابه زبون خودت مي گفتي چقدر زيبا بود. آبَه اِدِه (آب بده) ....

 هنوز راه زيادي را پيش رو داري ولي من مي دونم كه به اميد خدا فرداي روشني در انتظار توست . پسر گلم من از صميم قلب براي تو آرزوي موفقيت مي كنم و اميدوارم به قول خودت كه دوست داري مثل من و بابايي مهندس بشي به آرزوهايت برسي

یکشنبه پانزدهم دی 1387 توسط مامان |

آغاز به نوشتن

امروز كه شروع به نوشتم كردم روز تولدمه و وارد دهه سوم زندگيم شدم و فردا....................

پيمان پسر گلم ۷ ساله و پرياي خوشگل مامان ۱۱ ماهه ميشن.

پيمان و پريا

شما غنچه هاي زندگي من و بابايي هستيد و زندگي ما با وجود شما معنا و مفهوم پيدا ميكنه . هميشه دوستتتون داريم و خواهيم داشت

یکشنبه پانزدهم دی 1387 توسط مامان |



آن هنگام که غنچه ها شکفتن را تجربه می کنند

آن هنگام که نیلوفرها رقص خود را بر روی آب آغاز می کنند

در آن هنگام که شبنم از شب جدا می شود و بر روی گلبرگ خانه نشین می شود

آن هنگام که لحظه ها یکی پس از دیگری سپری می شود

من در خیال سبز زیستن همراه غنچه ها باز می شوم

در خیال شاد زیستن مثل نیلوفرها می شوم

تا شاید بتوانم طعم شیرین لحظه های سبز زندگی را احساس کنم.............



RSS 2.0

Design By Parstheme